خواجه نصير الدين الطوسي
458
اخلاق محتشمى ( فارسى )
چيزى سازم كه بخوريد . يكى از ايشان برخواست ، و آن بزك را بكشت و پوست باز كرد ، پس آن پيرزن آن گوشت را طعامى ساخت تا بخوردند . پس مقام ساختند تا خنك شدند . چون رحلت كردند گفتند : ما گروهىايم از قريش ، بدين سوى ميرويم ، چون بسلامت باز گرديم بنزديك ما آى تا با تو نيكويى كنيم ، پس برفتند . شوهر آن پيرزن بيامد ، پيرزن او را برگفت احوال ايشان و گوسفند . مرد خشم گرفت و گفت : گوسفند مرا بسوى قومى كه ايشان را نمىشناسى بكشتى ، پس ميگويى : گروهى از قريش اينجا بودند . راوى گويد : پس از مدتى ايشان درويشحالتر شدند ، و از اضطرار بمدينه آمدند ، و سرگين شتر مىچيدند و به شهر ميآوردند ، و ميفروختند ، و از بهاى آن مىزيستند . پيرزن در بعضى كويهاى مدينه ميگذشت ، ناگاه حسن بن على عليه السلام بر در سراى بود ، پيرزن را باز شناخت و پيرزن او را نمىشناخت ، غلام را بفرستاد تا او را بخواند ، گفت : اى پيرزن مرا مىشناسى ؟ گفت : نه . گفت : من ميهمان توام فلان روز . گفت : مادر و پدر من فداى تو باد ! تو آن مردى ؟ گفت : آرى . پس بفرمود تا از گوسفندان صدقه هزار گوسفند بخريد ، و هزار دينار با آن بهم به پيرزن داد ، و غلام را با او بفرستاد تا بنزديك مولانا حسين بن على رفتند ، و حال بگفت . مولانا حسين گفت برادرم او را چه داد ؟ غلام گفت : هزار گوسفند و هزار دينار مولانا حسين هم چندان ترتيب ساخت و به او داد ، و غلام را بفرستاد تا او را بنزديك عبد اللّه جعفر برد . و [ ى ] گفت : حسن و حسين تو را چند داد [ ند ] ؟ گفت دو هزار گوسفند و دو هزار دينار . او نيز هم چندان به آن پيرزن داد ، گفت : اگر اول ابتدا به من كرده بودى من ايشان را برنج بياوردمى « 1 » پيرزن با نزديك شوهر
--> ( 1 ) - اصل : نه آوردمى .